السيد جعفر مرتضى العاملي ( مترجم : محمد سپهرى )

255

الصحيح من سيرة النبى الاعظم ( ص ) ( ترجمه وتلخيص ) ( سيرت جاودانه ) ( فارسي )

فصل دوم روايات آغاز وحى 1 . آغاز وحى در روايات مكتب خلافت بخارى ، مسلم و ديگران روايتى از زهرى از عروة بن زبير از عايشه نقل كرده‌اند كه خلاصهء آن چنين است ؛ فرشته در غار حراء نزد پيامبر ( ص ) آمد و گفت : بخوان . گفت : من خواندن نمىدانم . گويد : فرشته مرا گرفت و چنان فشار داد كه بىرمق شدم . آن‌گاه رهايم كرد و گفت : بخوان . گفتم : خواندن نمىدانم . دوباره مرا گرفت و چنان به هم فشرد كه بىرمق شدم . آن‌گاه رهايم كرد و گفت : بخوان . گفتم : خواندن نمىدانم . بار سوم مرا گرفت و به هم فشرد . آن‌گاه رهايم كرد و گفت : اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ ، خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ ، اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ . پيامبر ( ص ) با دلى هراسان به خانه برگشت . بر خديجه وارد شد و گفت : مرا بپوشانيد ، مرا بپوشانيد . . . تا اين كه ترس او از بين رفت . ضمن بيان جريان به خديجه گفت : بر خودم ترسيدم . خديجه گفت : نه ، به خداى سوگند ؛ چنين نيست . هرگز خداوند ترا خوار نخواهد كرد . تو صلهء رحم مىكنى ؛ از درماندگان دست‌گيرى مىكنى ؛ برهنگان را مىپوشانى ؛ مهمان را گرامى مىدارى ؛ و در گرفتارىها به ديگران مدد مىرسانى . خديجه با او به راه افتاد تا به نزد ورقة بن نوفل . . . پسر عموى خويش آمد . اين ورقه در جاهليت آيين مسيحيت گزيده بود و به زبان عبرانى كتاب مىنوشت .